يه آدم بي ذوقي رو شب بردند قمصر و توي يه باغ با صفا ميهمانش كردند. صبح ميزبان گفت چطور بود؟ بي دوق گفت " اه اه حالم بهم خورد از گند گل و وق وق بلبل و شور شور آب تا صبح نخوابيدم
گلاب گيري داره تموم ميشه و صفاي واقعي اش به اينه كه توي گلستان باشي تا با طلوع آفتاب بوي گل محمدي مست بشي. گلي كه ماها توي ارديبهشت خونه هامون و باغچه هامون رو بهش عادت داديم.
هر سال توي ارديبهشت براي روز معلم گل هاي محمدي را مي چنديم و توي تخم مرغ خالي شده مي ريختيم و مي برديم مدرسه تا سر معلم هامون گل بريزيم يادش بخير!

+ نویسنده:هادی کحال در پنجشنبه 10 خرداد1386 و ساعت
0:33 قبل از ظهر |
