از روزگارهای یاد کردم که توی شهرمون تاریکی و جنگ را تجربه می کردیم و زن هاش برای مرگ مسببش روز شماری می کردند و آش نذری می پختند. آرزوی مرگ برای کسی که همه را می کشهُ زور می گه و دیوانه و روانی است.تازه اون روزها خدا رو شکر می کردیم که توی یک منطقه هستیم که مرکزی است و کسی زیاد کاری به اون نداره و قصه دار مردم جنوب و غرب بودیم. از اون روزها تا حالا یه کمی تصورمون فرق کرده، اول اونکه دیگه آرزوی مرگش را نداشتم بلکه بالعکس و دوم اونکه درسته که اون آغازگر تجاوز به میهن بود اما تمام تقصیر ادامه جنگ گردنش نبود.
و امروز که بعد از دو دهه این عکس شکسته و خسته و ذلیل رو می بینم دیگه اون آرزوهای کودکی را ندارم. ناراحت و دلگیر اعدامش شدم. هر چند او میلیون ها نفر را کشت و آواره و بدبخت کرد. امروز آرزو داشتم این سنت رهبر کشی در عراق تمام می شد و صدام را در حسرت مرگ ، زنده می گذاشتن تا تحقیر و خار بشه و نمیره و بنویسه و ببینه و بخونه که عاقبت دیکتاتور چیست، عاقبت آدم ترسو چیست؟ کسی که جسارت نداشت خودش بمیره و در مقابل حمله کنندگان به کشورش بمیره، باید می موند و زجر می کشید، می موند و می نوشت چرا برای چه و برای که و چگونه و با چه تحلیلی مرگ را برای دیگران روا می داشت. باید می نوشت و میماند و می دید که بالاخره در قرن ۲۱ برای اولین بار هم که شده یک والی و رهبر در عراق زنده می ماند و دیگری بر او حکومت می کند. گمان ندارم رهبری در عراق بعد از عثمانی باشد که خود بدون کشتن رهبری قبلی آمده باشد و بدون کشته شدن از رهبری کناره گیری نماید.

صدام بایستی عراق جدید و جهان جدید را می دید و از تحلیل ها و دانش و تجاربش از دیگر کشورها، از سیاست و مفهوم قدرت و بسیاری از مفاهیم می نوشت، صدام بایستی به عنوان یک جانی زنده نگه داشته شده در موزه ها می ماند و هر از گاهی یامی به دیگران می نوشت تا در هر کجای گیتی مستبدی بر قدرت خویش مغرور و متکبر شده ، آرام گیرد و طغیان نورزد

صدام اما تمام شد و تاریخ عراق تکرار، کسی نماند که شهروند شود و قدرت دیگری را تحمل کند. قرار نیست این داستان پایان یابد

