تبليغاتX
یاداشتهای نه چندان خصوصی

 

امشب وقتي توي خيابان ها و كوچه هاي تاريك و روشنش راه مي رفتم و ترافيك بسيار زياد تهران رو از راديو دنبال مي كردم، چه دختر و پسرهاي جواني كه توي ماشين و يا پياده هديه و گل به هم نمي دادند و چه عاشقانه محبت شان تقسيم مي كردند.

يادم افتاد از اولين باري كه با عيد عشاق آشنا شدم زماني بود كه در فوريه 2002 در بيروت بودم و بخاطر جا موندن از سرويس مجبور شدم آدرس هتل را از عابرين بپرسم. از خوش حادثه جاي گم شده بودم كه يكي از دو محل تفريحي بيروت است. مي ديدم قطاري از اتومبيل هاي مدل بالا و پايين در بلوار ساحلي به صف شده اند و ما "ما رايت ما الا جميلا " خانم هاي خوشگل و پسر هاي زيبا در هواي باراني توي تاريكي ماشينشون نشسته و دست تو دست هم و..... به هم هديه مي دهند و من به هر كدوم اين ماشين ها كه نزديك مي شدم با نگاه ملامت گرانه و اخم و بعضا پرخاش بعضي شون روبرو مي شدم. ما كه واقعا قصد خاك پاشي تو بازي ملت رو نداشتيم رفتيم و متعجبانه از يك هتل آدرس را پرسيدم و پياده چند كيلومتري رفتيم تا به مقصد رسيدم.

وقتي وارد هتل شدم برادر آقاي تسخيري كه يك روحاني خوش تيپ و معترضي مي نمود و به عنوان مسئول رايزني فرهنگي براي خوش آمد گويي اومده بود نشسته بود و از لبنان مي گفت. پرسيدم حاج آقا اين داستان لب ساحل چيه؟ ما امشب از هر كي آدرس پرسيدم و سراغ هر ماشيني رفتيم بعد از اينكه خودشون رو جمع جور كردند كلي بد و بيرا گفتند به ما داستان چيه؟ چند روزي كه ما اينجا بوديم اين خبرا نبود

تسخيري هم خنديد و گفت آخه امروز عيد عشاقه در لبنان. و اين بود كه ما با عيد عشاق هم اينجوري آشنا شديم.

خلاصه از هر مناسبتي كه بشه دلي را شاد كرد و با مهرباني و محبت و دوست داشتن باشه بايد استقبال كرد و از شادي و خوشحالي مردم شاد بود و شد.

من امروز را به همه عاشقان و همه اونها كه يه "اويي" دارند تبريك مي گم.

+ نویسنده:هادی کحال در چهارشنبه 25 بهمن1385 و ساعت 8:59 بعد از ظهر |

ديشب از سر بیکاری، بدون خود سانسوري گفتم يه چيزي بنويسم در مورد انقلاب، به عنوان يك شهروند كه در اون سال كمتر از يكسال داشته ام  

 

انقلاب به مثابه دموكراسي ، توسعه يا هيچكدام

 

با كودك يكساله ام نشسته ام و روزگار خردساليم را، آن هنگام كه هم اندازه او بودم را مي بينم. فيلم ها و عكس ها و خاطرات و تحليل هاي 57 را مكرر  مي بينيم و به درازي عمري كه هم قد من است مي نگريم. در اين زمستان هم در آرزوي آنيم كه پدرم در آن روزگار در تمنايش بود و 28 سال گذشته و شايد صد سال و شايد صدها سال كه همه پدران در آرزويي رشد و تعالي و دموكراسي آزادي، براي سرزمين پدري خويشند.

تصاوير پشت هم از خيابان و از كوچه ها، از شلوغي و شور و هيجان و غوغا، از پادشاهي مفلوك و پشيمان و ستمگر كه وامانده و واداده و وارفته، كه هر روز بي جهت امتياز مي دهد و ناخواسته پيروزي را به مخالفانش بي كمترين مقاومت مي بخشد.

همه هستند راننده كه عضو موتلفه است و روزگاري بعد بزرگترين كارتل اقتصادي را در اختيار مي گيرد، محافظي روي سقف ماشين كه روزگاري بعد به دليل عضويت در سازمان مجاهدين مستوجب مرگ مي شود، اسپانسر هواپيماي كه پس از اندي مورد خشم قرار مي گيرد، صباغيان و يزدي و بازرگان كه در راس امور مي نشينند و پس از دوره اي به براندازي گرفتار سجن، قطب زاده بي باك و نترسي كه بي مهابا هر چه مي خواهد مي كند و مي گويد و دو سالي بعد پي جوي كودتاي به چوبه دار مي نشيند. طالقاني در كناري، مفتح به گوشه اي، هاشمي و بهشتي و منتظري كه هر كدام سرانجامي متفاوت مي يابند. عكس هاي شهدا بر فراز خيابان هاست، حنيف عزيز است و گلسرخي مورد ستايش، شريعتي قدري دارد و مصدق شاني، از چريك ها و توده اي ها تا مجاهدين و موتلفه اي ها همه جمع اند. همه و همه در گردا گرد يك ايده، در دورادور يك خشم و كينه به بهار مي انديشند، اما سيب انقلاب هزار چرخ مي خورد و تاس هر كدام به خالي متفاوت مي نشيند.

مغزها سرد و قلب ها گرم در صحنه سرنوشت ، قابله نوزادي مي شوند كه با سزارين متولدش مي نمايند.

مردم همه در خيابان ها و بر طبل خشم و شور مي كوبند. به گفته ي يكي شان، عده اي براي تفريح، عده اي براي تعطيلي، عده اي براي احياء دين، عده اي به گمان آزادي، عده اي براي حقوق دو برابر شده، عده اي براي تخليه هيجان، عده اي در غم نان و برخي در پي قدرت و ديگري در پي آزادي و آباداني و توسعه و برخي از سر هم رنگي با جماعت و شايد از سر جهل بر قطار انقلاب مي نشينند و پادشاهي بيمار با اشتباه هات مكرر بر ريل آن روغن مي پاشد و راهش را باز مي كند.

به گمانم اگر امروز مي شد تا امكان Edite و باز نويسي آن تاريخ را مهيا نمود آن جمع اضداد جور ديگري مي نوشتند. ترازي از خواسته ها و نخواسته را مي آوردند و به گونه اي ديگر همراه آن واقعه مي شدند.

شايد اگر امكان اين Edite براي نسل سوم و چهارم و پنجم و نسل هاي پس از آن  فراهم مي شد، تاريخ چهره اي ديگري مي نمود. شايد اين نسل ها كه امروز دلي سرد و مغزي گرم دارند و خواهند داشت پرسش هاي تل انبار شده اي كه هر روز افزوده خواهد شد را با حادثان آن روزگار بيان مي داشتند.

به هر روي مافات مضي و ماسيتاك فاين، گذشته گذشته و آينده نامعلوم است اما خوشحالم و نگران ، خوشنودم كه نه انقلابي پيروزم و نه انقلابي پشيمان و نه ناني و نه چوبي علي حده ديگران نصيبم شده و من هم همچون ديگر فرزندان انقلاب و نسل هاي پسيني به همان نسبت در دستاوردها و عوارض آن حادثه سهيم ام . پريشانم كه نمي دانم كشتي اين سرزمين به كدامين ساحل در حركت و سرانجام آن حادثه بزرگ چه خواهد شد.

مانده ام كه اگر از توسعه نيم بند استبداد پهلوي باز مانديم،‌آيا به دموكراسي خواسته انقلاب خواهيم رسيد و يا نه، از آن مانده و از اين رانده خواهيم شد.

اگر مي شد كه انقلاب طبيعي متولد مي گشت و گام به گام بازرگان در نظر رهبران انقلابي قبول مي افتاد و اهميتي نمي داشت كه در اين سرزمين كه در اريكه قدرت بماند و صرفا ساخت سياسي و ثمره آن مورد نظر مي بود. شايد هم دموكراسي مي آمد و هم توسعه بر بار مي نشست و نشاني از سلطنت نمي ماند.

به اميد روزي كه دموكراسي و توسعه به بار بنشيند و روزگاري كه ديگر آرزوي هاي پدران ناكام نماند.

به اميد بهروزي ايران

+ نویسنده:هادی کحال در سه شنبه 24 بهمن1385 و ساعت 9:27 بعد از ظهر |

بعد از یک ماه بی حالی و بی حوصلگی و بی خیالی و بی خیلی چیزهای دیگر:

فردا ۲۵ بهمن، شش ماه از دستگیری و بازداشت ۳ نفر از دوستان می گذرد، هر چند در این ۶ ماه بخاطر انتقادی که به این سه دوست بود و مسائلی دیگر تلاش شده بدون نوشتن و انتقاد کمتر علنی، موضوع از طرق دیگری پیگیری بشود اما ۶ ماه است که این دوستان به جرم نا نوشته ای در زندان ند و هیچ کس پاسخگویی وضیعت اینها نیست و یک نامسلمون پیدا نمی شه که بگه چرا و برای چی، اگر واقعا کسی عضو مجموعه نباشه، اگر کسی رو نداشته باشه ولو به اینکه از نظر نهادهای امنیتی کار خبط کوچکی انجام داده باشد، باید زجر کش بشه و عذاب بکشه

ابولفضل جهاندار، علی درخشنده و کیوان انصاری ۶ ماه است که به اتهام یک سفر و شرکت در یک کارگاه آموزشی که هیچ اهمیتی نداشته و نداره و هیج جرمی به لحاظ حقوقی محسوب نمی شه در بلاتکلیفی اند.

دادگاه اولیه تشکیل شده، بازجویی هم که مدتهاست تموم شده و اینها مد ت هاست که بلا تکلیف در بند عمومی اوین نند. نه تکلیف شان معلوم میشه و نه خانواده اطلاعی از  عاقبت این داستان دارند و نه هیچ

جهاندار چند سالی عضو انجمن علامه بوده و بسیار متاسف و متعجبم البته  برای دوستان انجمن علامه که ساکتند و از عضو سابق خودشان حمایتی و دفاع از حقوق شهروندیشان نمی کنند. یک وبلاگ داشت و فعال سیاسی به اون معنی نبود

درخشنده دوره ای عضو مشارکت و شاخه جوانان بود و بعد هم بخاطر مسائل و مشکلاتش سیاست را فعالانه پیگیری نمی کرد

انصاری عضو شورای مرکزی ادوار بود که بعد از آمدن از سفر بدلیل تخلفی که در عدم اطلاع رسانی سازمان برای سفر داشت، از شورا رفت.

و الان ۶ ماهه که این دوستان بی آنکه جرمی به لحاظ حقوق داشته باشند به اتهام واهی در زندان بسر می برند و سازمان هم بدلیل انتقادی که به دوستان داشته سعی نموده از حقوق شهروندی این سه عزیز در حد وسعش دفاعه کنه و دهها مصاحبه و اعلام موضع سحنگو و سه اطلاعیه صادر شده

اما واقعا باعث تاسفه که این بچه ها بخاطر عدم عضویت در گروه و جریانی، بخاطر عدم حمایت، با بهانه واهی ماههاست که گرفتار خواست و بازیچه بی خیالی و کینه توزی نهادهای امنیتی قرار گرفته اند، دریغ از ارزنی مردانگی و مروت، دریغ از آنی تامل به غایت و آخرت

به امید آزادی دوستان 

+ نویسنده:هادی کحال در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 1:1 بعد از ظهر |
Powered By
BLOGFA.COM
BLOGFA> Balatarin