ديشب از سر بیکاری، بدون خود سانسوري گفتم يه چيزي بنويسم در مورد انقلاب، به عنوان يك شهروند كه در اون سال كمتر از يكسال داشته ام
انقلاب به مثابه دموكراسي ، توسعه يا هيچكدام
با كودك يكساله ام نشسته ام و روزگار خردساليم را، آن هنگام كه هم اندازه او بودم را مي بينم. فيلم ها و عكس ها و خاطرات و تحليل هاي 57 را مكرر مي بينيم و به درازي عمري كه هم قد من است مي نگريم. در اين زمستان هم در آرزوي آنيم كه پدرم در آن روزگار در تمنايش بود و 28 سال گذشته و شايد صد سال و شايد صدها سال كه همه پدران در آرزويي رشد و تعالي و دموكراسي آزادي، براي سرزمين پدري خويشند.
تصاوير پشت هم از خيابان و از كوچه ها، از شلوغي و شور و هيجان و غوغا، از پادشاهي مفلوك و پشيمان و ستمگر كه وامانده و واداده و وارفته، كه هر روز بي جهت امتياز مي دهد و ناخواسته پيروزي را به مخالفانش بي كمترين مقاومت مي بخشد.
همه هستند راننده كه عضو موتلفه است و روزگاري بعد بزرگترين كارتل اقتصادي را در اختيار مي گيرد، محافظي روي سقف ماشين كه روزگاري بعد به دليل عضويت در سازمان مجاهدين مستوجب مرگ مي شود، اسپانسر هواپيماي كه پس از اندي مورد خشم قرار مي گيرد، صباغيان و يزدي و بازرگان كه در راس امور مي نشينند و پس از دوره اي به براندازي گرفتار سجن، قطب زاده بي باك و نترسي كه بي مهابا هر چه مي خواهد مي كند و مي گويد و دو سالي بعد پي جوي كودتاي به چوبه دار مي نشيند. طالقاني در كناري، مفتح به گوشه اي، هاشمي و بهشتي و منتظري كه هر كدام سرانجامي متفاوت مي يابند. عكس هاي شهدا بر فراز خيابان هاست، حنيف عزيز است و گلسرخي مورد ستايش، شريعتي قدري دارد و مصدق شاني، از چريك ها و توده اي ها تا مجاهدين و موتلفه اي ها همه جمع اند. همه و همه در گردا گرد يك ايده، در دورادور يك خشم و كينه به بهار مي انديشند، اما سيب انقلاب هزار چرخ مي خورد و تاس هر كدام به خالي متفاوت مي نشيند.
مغزها سرد و قلب ها گرم در صحنه سرنوشت ، قابله نوزادي مي شوند كه با سزارين متولدش مي نمايند.
مردم همه در خيابان ها و بر طبل خشم و شور مي كوبند. به گفته ي يكي شان، عده اي براي تفريح، عده اي براي تعطيلي، عده اي براي احياء دين، عده اي به گمان آزادي، عده اي براي حقوق دو برابر شده، عده اي براي تخليه هيجان، عده اي در غم نان و برخي در پي قدرت و ديگري در پي آزادي و آباداني و توسعه و برخي از سر هم رنگي با جماعت و شايد از سر جهل بر قطار انقلاب مي نشينند و پادشاهي بيمار با اشتباه هات مكرر بر ريل آن روغن مي پاشد و راهش را باز مي كند.
به گمانم اگر امروز مي شد تا امكان Edite و باز نويسي آن تاريخ را مهيا نمود آن جمع اضداد جور ديگري مي نوشتند. ترازي از خواسته ها و نخواسته را مي آوردند و به گونه اي ديگر همراه آن واقعه مي شدند.
شايد اگر امكان اين Edite براي نسل سوم و چهارم و پنجم و نسل هاي پس از آن فراهم مي شد، تاريخ چهره اي ديگري مي نمود. شايد اين نسل ها كه امروز دلي سرد و مغزي گرم دارند و خواهند داشت پرسش هاي تل انبار شده اي كه هر روز افزوده خواهد شد را با حادثان آن روزگار بيان مي داشتند.
به هر روي مافات مضي و ماسيتاك فاين، گذشته گذشته و آينده نامعلوم است اما خوشحالم و نگران ، خوشنودم كه نه انقلابي پيروزم و نه انقلابي پشيمان و نه ناني و نه چوبي علي حده ديگران نصيبم شده و من هم همچون ديگر فرزندان انقلاب و نسل هاي پسيني به همان نسبت در دستاوردها و عوارض آن حادثه سهيم ام . پريشانم كه نمي دانم كشتي اين سرزمين به كدامين ساحل در حركت و سرانجام آن حادثه بزرگ چه خواهد شد.
مانده ام كه اگر از توسعه نيم بند استبداد پهلوي باز مانديم،آيا به دموكراسي خواسته انقلاب خواهيم رسيد و يا نه، از آن مانده و از اين رانده خواهيم شد.
اگر مي شد كه انقلاب طبيعي متولد مي گشت و گام به گام بازرگان در نظر رهبران انقلابي قبول مي افتاد و اهميتي نمي داشت كه در اين سرزمين كه در اريكه قدرت بماند و صرفا ساخت سياسي و ثمره آن مورد نظر مي بود. شايد هم دموكراسي مي آمد و هم توسعه بر بار مي نشست و نشاني از سلطنت نمي ماند.
به اميد روزي كه دموكراسي و توسعه به بار بنشيند و روزگاري كه ديگر آرزوي هاي پدران ناكام نماند.
به اميد بهروزي ايران
+ نویسنده:هادی کحال در سه شنبه 24 بهمن1385 و ساعت
9:27 بعد از ظهر |