تبليغاتX
یاداشتهای نه چندان خصوصی

به قول خرچنگ( در دیالوگ فیلم وفا) که می گفت من احساسم را در کارم وارد نمی کنم . من هم زیاد از اینکه بخاطر روابط عاطفی با کسی آب از تالار برایش پایین بریزم و در مدحش بنویسم و یا موضع بسیار جانبدارانه ای برایش بگیرم، ابا دارم و اجتناب می کنم. مطلب دیروز را از باب اینکه مبادا برای موسوی خیلی عاطفی نوشته باشم با بعضی از دوستان چک کردم. اصلا خودم چون آدم حرف مفت زنی هستم و ملت را مسخره می کنم از باب اینکه دست نیافتم و در جمع خودمان اذیتمان نکنند ابا دارم که عاطفی بنویسم و بگم فلان بود و فلان بود. اما واقعا دل تنگ موسوی شده ام و نمی توانم میزان علاقه ام به او را مخفی کنم. او زیاد به گردن من حق دارد

اما آقای شیخ علی آقای افشاری آقا شیخ سعید حبیبی و جناب مستطاب آقای زیدآبادی زیده عزه و برادر حسین زمان و جمیع علما اعلام، که در باب آقای موسوی ذکر مصیبتی کردند و خوانند و دلهای را به بغل تالار هشت بهشت بردند ، جسارتم نداشته ام را فزود که ما هم ذکر مصیبتی بکنیم. نقل است پیامبر بعد از جنگ احد که اسلام شهداء بالایی داد به هر جا می رفت می دید هر کسی شهیدی از دست داده و بر گور کشته خود افتاده و مصیبت می خواند و امیر نامدار سپاهش مظلوم و بی کس است ، بسیار محزون شد و از همه خواست بعد از ذکر مصیبت برای شهدای خودشان نامی هم از عموی بزرگوار و رشیدش حمزه بیاورند و این گونه شد که حمزه عموی پیامبر لقب سید الشهداء گرفت و تا واقعه کربلا لقب سیدالشهداء به حمزه تعلق داشت و پس از آن به امام حسین(ع) تعلق گرفت. بلا تشبیه منظور اینکه من در این روزها هر جا می روم همه در حد احوال و سراغ از موسوی می پرسند اما کمتر کسی زنگی و تماسی و پیغامی برای خانواده اش نمی دهد البته بسیاری به سراغ خانواده اش رفته اند اما بسیارند کسانی که به گمانم می آمد اگر روزی مشکلی پیش بیاد به سراغ موسوی خواهند آمد و اتفاقا موسوی واقعا برایشان زحمت کشیده و حق به گردنشان داردموسوی خوئینی

من در این دو سه روزه هر جا رفتم بسیاری به حضور موسوی در این مراسم انتقاد داشتند و می پرسیدند برای چه مهندس به قلاب آقایان افتاد. مهندس خودش برنامه ای برای حضور در این مراسم نداشت و از قبل گفته شده بود که دوستان به دلیل مشکلات کاری و نداشتن برنامه در این مراسم شرکت نخواهند کرد. اما دعوت و اصرار به حضور ایشان را مثل همیشه به آنجا کشاند و پایبندیش به اخلاق او را نه تنها به عنوان یک میهمان به هفت تیر کشاند بلکه بخاطر رفتارهای ناگوار با دختران و زنان او را به دفاع از آنان واداشت و آن شد که نباید می شد

اما سئوالم اینست که این خانوم های بزرگوار مدافع حقوق بشر صرفا به دنبال تامین حقوق زنان و حقوق خودشانن و یا ارزنی از مردانگی موسوی در وجودشان هست . تا آنجا که من مطلع هستم این بزرگواران نه زنگ زدند و نه پیگیری کردند که میهمانشان چه سرانجامی یافته و چگونه بخاطر برنامه آنان موسوی صورت حساب قبلش را نیز سر رسید کرده، هفته پیش بزرگواری از ایشان حاضر نشد بیانیه ای حمایت از زنان و موسوی را به بهانه آن که در آن گفته شده بود وزارت کشور چرا مجوز نمی دهد  امضا نکرد. من ازبزرگانشان واقعا بی خبرم که نه حضوری نه اطلاعیه ای نه حمایتی . واقعا به به به این همه مرام و معرفت.

شنیدم بعضی از دوستان کارگزارانی پیگیر احوال و کار مهندس هستند اما توقع من از مشارکت بسیار بیشتر بود. هر چند حجاریان انصافا مثل همیشه زحمت کش و فعال است. اما به نظرم کسی انگیزه ای برای فعالیت و پیگیری ندارد و شاید بعضی بدشان نیاید که سید در بند بماند. نمی دانم آقای گنجی یادش مانده موسوی رایش چه کرده یا نه ؟ نمی دانم بسیاری از دوستان ایشان در مجلس ششم ذره حرمت نمک خورده با هم را دارند و یا اصلا می دانند سید علی اکبر موسوی کیستن و یا یادشان رفته ؟ نمی دانم

اما می دانم زبانم بعد از آزادی بر موسوی دراز خواهد بود تا آنانکه برایش تب نمی کنند برایشان نمیریم و سرمایه اعتبارش را بواسطه اخلاق و مردانگیش بی محابا خرج نکند. به نظرم کلام خرچنگ را باید جدی تر بگیریم و همچون همه این بزرگوارانی که نام بردم بی جهت نه انتظاری از کسی داشته باشیم نه چک سفید امضاء برایشان بکشیم.

واقعا دل تنگ موسوی شدم و دلم براش بد جور گرفته هر روز صدایش را می شنیدم که یا داعوایمان می کرد و یا به کاری حواله مان می داد ولی از یکشنبه گذشته از او بی خبرم تنش به ناز طبیبان نیاز مباد / وجود نازکش آزرده گزند مباد 

+ نویسنده:هادی کحال در چهارشنبه 31 خرداد1385 و ساعت 11:22 قبل از ظهر |

جرمش اين بود كه خرق عادت مي كرد

 

هر از گاهي كه يكي از دوستان به قلاب تخيل و توهم ، به تور دستگاههاي پليسي و امنيتي گرفتار مي آمد و به سنت رايج آن ايام دو چند روزي همه در بي خبريش سرگردان مي شدند و هيچ نهادي حاجت جستنش را پاسخ نمي گفت، نشاني از يك نام آشنا، تسلي دلمان و اميدي براي يافتن و يا حتي رهایي اش مي شد.

 در دوره پر التهاب حيات دانشگاه كه مصادف با روزگار رونق اصلاح و اصلاح طلبان بود بسياري از فعالان دانشجويي يا در رقابت دستگاههاي موازي امنيتي و يا لجاجت با دولت، در كوي و برزن ربوده مي شدند و هيچ مرجعي حاجت جويندگانشان را برآورده نمي داشت تا چند روز ابتدایي بازداشت و بازجويي سپري شود و بي خبري و رعب، اثر نصري را برايشان حاصل دهد. در اين ميانه اما سيد علي اكبر موسوي خوئيني نشاني آشنا برايمان بود تا به واسطه تماسي با او گمشده مان را بيابيم و متولي ربودن و ‌مسئول تاديب مشخص شود و از جرم و محل نگهداريش آگاه شويم.

 

عادت شده بود اولين كار، در اين شرايط تماس با موسوي باشد و سپس اطلاع رساني به خبرگزاریها.

عادت شده بود اگر محدوديت و تضيقي در درس و حضور در دانشگاه به واسطه  فعاليت هاي سياسي توسط كميته انضباطي ايجاد مي شد هر دانشجويي در هر دانشگاهي و در هر کجای جغرافیای سیاسی و با هر مرز و تفكري به موسوي گلايه خويش برد.

عادت شده بود چنانچه انجمني در محاق نهادهاي سركوبگر داخلي و فشار مديريت دانشگاه گرفتار آمده شكوايه به نزد موسوي برد و او و حقيقت جو، حاجت و گلايه و شكايتش را به نزد وكيل و وزير و رييسي رجوع دهند تا گشايش حاصل آيد و دادي باز ستانده شود.

عادت شده بود در روزگاري كه تحكيم بواسطه استقلال خواهیش از درگاه مقربين اخراج شده و نامش و محتوايش به غارت رفته بود سيد موسوي و دوستانش را به ياري بخوانيم تا حق مظلوم و محذوف باز ستاند و در حد بضاعتش به مواخذه وزراء و امراي اصلاح طلب و غير اصلاح طلب پاي فشارد تا در توازن فشار روزنه اي براي مجوز نشست و فعاليت حاصل شود و راه بسته بگشايد.

عادت كرده بوديم كه تا گره بسته مذاكرات دروني تحكيم را كه غالبا نتيجه فشارها و مداخلات بيروني و کمی قلت تجربه و تنگ نظري هاي داخلي بود به دستش سپاريم تا به جهد و گفتگو بازش نمايد. يعني سنت مالوف بر اين بود كه جوان ترين نماينده پارلمان علاوه بر مناقشه با باندهاي پر قدرت صنعت خودرو و مخابرات، با نهادهاي امنيتي و حاكمان زورگو نيز بستيزد تا با افشاء، فشار هاي امنيتي كاسته شود و با گفتگو، مجادلات دروني به مصالحه بيانجامد.

عادت كرده بوديم كه پرخاش غير مسئولانه برخي از اصلاح طلبان را به گلايه به نزدش بريم تا پلي براي گفتگو و واسطي براي كاستن فاصله ها شود و با گفتگو و رفع و رجوع مناقشات داخلي و مجادلات تحكيم با گروههاي بيروني، جان كم رمق فعاليت ها باقي بماند و چراغ نيمه افروخته و كم سوي نهادمان خاموش نگردد.

داستان اين عادت ها نه تنها براي ما بلكه براي بسياري از خانواده هاي زندانيان سياسي عادتي رسميت يافته بود آناني كه نشستن و شنيدن سخنانشان براي كارگزاران نظام خطا بود و موسوي سابقه دار اين خطا كاري بود. اصرارش بر اين سياق بزودي در ميان محذوفان و شهروندان درجه چندمين اعتبار و عزت مي آفريد و براي حاكمان بي اعتباري و خشم و همه پذیرفته بودند که او نسبت به دیگر هم صنفانش متفاوت است.

موسوي براي دوستان نزديكتر اما دغدغه كار و نان نيز داشت و از تمام ظرفيتش براي ايجاد رزقي حلال براي دانشجويان بهره مي جست. و ما گاه گاهي بر او خرده مي گرفتيم كه خرق عادت تا چه حد و شرمنده خانواده اش مي شديم. در اين اواخر كه او نيز مشمول مهر ورزي كريمانه دولت قرار گرفته  و بيكار شده بود، خجلت را در برابر مراجعه بسياري از دوستان كه مطالبه شغلي از او داشتند مي ديدم.

  اما در اين هفته براي ما ترك عادت در نبود موسوي بسيار دشوار و تلخ است چرا كه خياط خود به كوزه جور گرفتار آمده و نمي دانيم در اين وانفسا قصه پر غصه اش را به كه ارجاع دهيم و طلب پیگیری حالش را به کجا حوالت کنیم چگونه از خجلت خانواده اش رهايي يابيم.

دوستاني در اين چند روز به گفته و نوشته،‌جرم هايش را بر شمردند از تلاش همه جانبه اش براي حمايت از زندانيان سياسي و حمايتش از روند سنديكاليسم در ايران ، تا تاسيس و تقويت نهادهاي مدني و وفاداريش به دموكراسي و بسط حقوق بشر، از جسارتش در انتقاد از پرونده هسته اي و زحماتش براي دانشجويان و كارگران و اصحاب مطبوعه، همه گفتند

آن يار كز او گشت سر دار بلند       جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد

اما به گمانم اين حاشيه بر جرمي به غايت بزرگتر است كه به اخراجش از رضوان متنعم قدرت انجاميد. به گمانم جرمش اين بود كه خرق عادت مي كرد. جوان ترين نماينده پارلمان ششم در ابتداي دهه سوم زندگيش به كرسي فريبنده پارلمان دست يافته بود و تكبر بر خود نمي گرفت و آني رضا به عافيتش نمي داد و منزلت در نزد حاكمان را به صداقت وا مي گذاشت.

علي اكبر موسوي به گمانم بواسطه خوردن آن ميوه ممنوعه امروز مستوجب عذاب و عقوبت، ضرب و شتم و تحقير و توهين و زندان است. اگر اندكي از صداقتش مي كاست و بر تكبرش مي فزود و قطره اي از مصلحت و عافيت را قدر مي دانست و مستحيل فرصت هاي ناب قدرتمندان مي شد نه از كار اخراج مي شد بلكه مديري در صنعت بود و نه در گوشه سجن گرفتار مي ماند بلكه در مواهب واسعه قدرت مستغرق. او هم عافيت از خويش ستاند و هم از همكارانش و هم از مخالفانش و جرم اين فرصت سوزي و خرق عادت چنين است.

 اميد دارم كه امروز و فردا خبر رهايی اش را بشنوم و او را شاداب و سرزنده همچون همیشه بیابم.

+ نویسنده:هادی کحال در سه شنبه 30 خرداد1385 و ساعت 2:9 قبل از ظهر |

به نام خدا

 

اطلاعيه 622 نفر از چهره هاي سياسي، اجتماعي و دانشجويي كشور در اعتراض به برخورد هاي امنيتي اخير با فعالان سياسي و حقوق بشر

 

خشونت که با روی کار آمدن دولت جدید، روز به روز دامنه و بعد گسترده تر و رسمی تری به خود  می گیرد، طی روزهای گذشته فعالان جنبش زنان را هدف خود قرار داد.

متاسفانه این بار نه تنها شاهد تكرار خشونت عليه تجمعات مسالمت‌آميز طرفداران حقوق بشر و دموكراسي،  در ميدان هفت تير تهران بوديم، بلکه تعداد زیادی از فعالان جنبش زنان، روزنامه نگاران و رهبران جریان های سیاسی حاضر در محل دستگیر و تحت فشار قرار گرفته اند.

سيد علي اكبر موسوي

 اين تجمع آرام و مسالمت آمیز عليه نقض حقوق زنان پیش از آنکه بر اساس برنامه اعلام شده شکل گیرد، با مداخله ی مستقیم نیروهای اننظامی و امنیتی، به ويژه گارد ویژه ای از پليس های مسلح زن به باتوم و اسپری های خطرناک به خشونت كشيده شد و با  ضرب و شتم شديد شركت كنندگان  از جانب نیروهای رسمی و شخصی پوشان به انتها رسید که طی آن بیش از  70 نفر دستگیر و به زندان اوین انتقال یافتند. در بين بازداشت شدگان چهره های شاخص جنبش زنان، روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و دانشجویی از جمله مهندس سيد علي‌اكبر موسوي خوئيني نماينده سابق مجلس شوراي اسلامي و ديگر فعالان سياسي و دانشجويي ديده مي‌شود. به علاوه، تعدادی از سازمان دهندگان و برگزار کنندگان این تجمع  از چند روز پیش از آن  احضار، بازداشت  و  تحت بازجویی مداوم قرار دارند. به رغم آزادي جمعي از بازداشت شدگان تعدادي از آنان ، از جمله سيد علي اكبر موسوي خوئيني همچنان  در بازداشت به سر مي برند.

این برخوردها و خشونت ورزی های رسمی و سازمان یافته در حالي  صورت می گیرد که قانون اساسی ایران برگزاری تجمعات و راهپیمایی‌ها، مطابق اصل 27 ، در صورت عدم حمل سلاح و توهین به مبانی اسلام  آزاد اعلام کرده و پیش از این در موارد مشابه تلاش های گسترده ای به عمل آمده بوده است تا مجوزهای لازم نیز از مقام های ذیربط اخذ گردد که متاسفانه بر خلاف قانون اساسی یا مجوز آن ها صادر نشده و یا پس از صدور پیش از برگزاری لغو گردیده است. متاسفانه وزارت كشور ایران در دوره اخير اين حق مسلم ملت را كه در اعلاميه جهاني حقوق بشر تصريح شده‌است،  به دست فراموشي سپرده‌ است. و از برگزاري اينگونه اجتماعات و بيان نظرات و اعتراضات مردمي جلوگيري مي كند.

   ما امضا كنندگان اين بیانیه  ضمن محكوم نمودن كردارهاي سركوبگرانه و اعتراض به برخوردهاي خشونت آميز و توهین آشکار نیروهای انتظامی و امنیتی و همچنین گروه های سازمان یافته شخصی پوش، خواستار آزادي فوري و بدون قید و شرط کلیه بازداشت شدگان و برخورد قانوني با عاملين خشونت عليه تجمعات مسالمت آميز  و مجازات آنان هستیم. 

اسامی را در ادامه بخوانید


ادامه مطلب
+ نویسنده:هادی کحال در دوشنبه 29 خرداد1385 و ساعت 2:51 قبل از ظهر |

اين روزها بار ديگر شاهد اوج گيري فعاليت هاي اعتراضي دانشجويي از پس يك دوره ركود و رخوت در دانشگاهها هستيم. اوج گيري اعتراضات صنفي در هفته هاي اخير جلوه اي ديگر از توان دانشگاه را عيان ساخته و اميدها  مبني بر حيات و احياء مجدد نقش نظارتي دانشگاه را در پي داشته است.با روي كار آمدن دولت جديد و سامان دولت در ابتداي سال تحصيلي جاري، اعتراض به جلوس يك روحاني در منصب رياست دانشگاه تهران، اعتراض به تدفين شهداء در دانشگاه شريف و اعتراضات دانشجويي در دانشگاه رجايي در كنار اعتراضات پراكنده نسبت به سياست هاي آموزشي دولت جديد در دانشگاهها و تا هفته هاي جاري، حكايت از تغيير رويكرد جنبش دانشجويي و نشانه هاي از تغيير لنگر و تكيه گاه جنبش انتقادی دانشجویی از حوزه سياسي به حوزه صنفي دارد. در حقيقت دانشگاه از پس يك دوره رخوت عمومي، آرام  آرام  نگاه به درون را در دستور كار خود قرار داده و سمت و سوي مطالبات خود را در قالب سازمان يابي به محوريت مسائل صنفي و برقراري زبان مشترك و انتخاب هدف محدود و معطوف به نتيجه، متوجه نموده است. از اين رهگذر مي توان به چند نكته توجه نمود.

نخست آنكه دانشگاه در ايران به عنوان يك نهاد ناظر و موثر بر تحولات، متناسب با شرايط و مشكلات و محدوديت ها ، راه اثر خود را چه در بستر رود خانه آرام و چه در سنگلاخهاي سخت باز نموده و محدوديت ها مانع از اعمال اهداف و رسالت او نگرديده است و همچون چشمه اي خروشان در هر دوره از زايش و تراوش برخوردار بوده است. البته اين زايش و تراوش  همواره مبتني بر خصلت نسل هاي حاضر در دانشگاه بوده و جوهر هر نسل در ميزان تاثير آن موثر بوده است. در حقيقت يك رابطه علّي ميان تحول و خصلت در هر نسل برقرار بوده، بنابراين دانشگاه نه در تمام دوران از حركت باز ايستاده و نه محدوديت، چراغ او را بي فروغ ساخته، و موج آفريني مستمر با شدت متفاوت وابسته به خصلت هاي نسل هاي حاضر در هر دوران بوده است. بنابراين تعريف نسبت فعاليت ها و چگونگي تحرك نسبت به شرايط، متفاوت بوده است. دراين دوره نیز متناسب با خصلت های نسل حاضر مطالبات محدود با نتيجه دست يافتني  و هزينه قابل تحمل با مشارکت بالاتر که امكان بسيج كنندگي لازم را براي دانشگاه ايجاد می نمايد، قابل تصور و انتظار است. دوم آنكه اعتراضات صنفي از قدمت بيشتري نسبت به مطالبه جويي سياسي در دانشگاه برخوردار است و بسياري نخستين اعتراض دانشجويي را اعتراض صنفي دانش آموزان و دانشجويان  در مدرسه دارلفنون كه به رسميت يافتن حق اعتراض به عنوان يك وي‍ژگي براي دانشگاه منجر شد مي دانند.                        

در دهه 70 و اوايل دهه 80، نبود نهادي موثر و لازم سياسي براي پي جويي مطالبات جنبش اجتماعي ايران و افزايش انتظار عمومي از دانشگاه در كنار ديد ايده آل گرايانه دانشجويي مبني بر حضور تمام قد در نقد قدرت و حمل بار ساير نهاد ها و اثر بر تمامي تحولات حوزه سياسي، توجه به درون دانشگاه و برآوردن حوائج صنفي را در اولويت هاي پسيني دانشجويي قرار داد و دانشگاه از مزيت هاي خود در اين زمينه بهره اي نجست. نتايج نقد از خود و برآورد هزينه هاي فراوان ايجاد شده براي دانشجويان در دهه گذشته  و برآورد طاقت دانشگاه در شرايط جديد، زمينه لازم براي تغيير ميدان بازي را مهيا نموده است.

سوم آنكه توجه به مسائل صنفي و اقبال عمومي دانشجوي و سامان خود جوش اين اعتراضات نشان از ميل به تحرك و تاكيد بر ويژگي جاودانه دانشجويي يعني عبور از وضيعت موجود دارد. اما وجود ميل به تحرك در نبود برنامه و استراتژي مشخص سياسي ، هژموني مطالبات صنفي بر مطالبات سياسي را در پي داشته است. چنانچه برنامه و استراتژي مشخصي در ميان نيروهاي تحول خواه كنوني براي عبور از شرايط موجود وجود مي داشت و تشتت  و آشفتگي كنوني به انسجام و مطالبه مشخصي رهنمون مي گشت، مي شد انتظار گذشته از دانشگاه را احياء نمود و سازمان يابي مجدد سياسي دانشگاه را شاهد بود.

چهارم آنكه با روي كار آمدن دولت جديد و آشكار شدن سياست هاي عمومي آن در مورد دانشگاهها، احياء گزينش ها و اخراج دانشجويان و ممانعت از راه يابي تعدادي از دانشجويان به مراحل بالاتر تحصيلي و لغو قرارداد با برخي از اساتيد و بازنشستگی اجباری برخی از چهرهای شناخته شده دانشگاهی و اعمال محدوديت هاي فراوان در محيط فرهنگي دانشگاهها و تضيقات  گسترده عليه نهادهاي مستقل و دموكراتيك و بعضا تلاش براي انهدام آنان، سلب امكان انتخاب روساي دانشگاهها و تعرض به استقلال دانشگاهها و حمايت هاي آشكار مالي و معنوي از نهادهاي وابسته و تندرو، و طرح شعارها و مسائلي در مورد تغيير مواد درسي و نظام آموزشي به بهانه اسلامي نمودن دانشگاه در كنار ضعف در خدمت رساني و بي توجهي به نيازهاي صنفي،  نگرانيهاي در مورد اجرا انقلاب فرهنگي دوم در دانشگاهها را در پي داشته است. بنابراين دفاع از حيثيت و شعور دانشگاهيان و حمايت همه جانبه از استقلال دانشگاه به عنوان مهمترين اولويت دانشگاهيان قرار گرفته شده است.

پنجم آنكه دولت تازه خود را به عنوان نماينده طبقات محروم براي باز ستاني حق به يغما رفته آنان توسط ديگر طبقات معرفي نموده و شعارها و برنامه هاي اقتصادي خود را جهت جلب حمايت اقشار محروم جامعه سامان داده است. هر چند در واقع حمايت ها معطوف به گروهاي وابسته و توزيع رانت براي وابستگان بوده و به نام محرومين به كام وابستگان صورت پذيرفته است. طبيعي است در چنين شرايطي در تخاصم دولت با طبقه متوسط، دانشگاه با نگاهي بدبينانه برنامه هاي دولت خصوصا در مورد دانشگاهها را دنبال نمايد و هيچگونه تعلق خاطر و مرز مشتركي با دولت جديد نجويد و در طرح مطالبات خود ملاحظات گذشته با دولت سابق را كنار نهد و به غلظت مطالبات صنفي خود بيافزايد.

بنابراين با توجه به موارد پيش گفته مي توان شاهد اوج گيري مطالبات صنفي در دانشگاهها بود. اصرار بر پيگيري مطالبات صنفي و استمرار آن به ترميم پيوندها ميان دانشجويان و افزايش همگرايي و بازجويي اميد و روحيه اعتماد به نفس براي دوري از دوران رخوت بيانجامد. اما لازم است دانشجويان به اين نكته نيز توجه داشته باشند كه براي حصول مقصود و افزايش برد موثر خود ، علاوه بر حفظ اين مزيت نسبي، همزمان به تراز معقولي ميان مطالبه جويي سياسي اجتماعي و مطالبات صنفي دست يابند و پيوند هاي سست گذشته ميان اساتيد و كارمندان و خود را تقويت نمايند و به علاوه همگرايي ايجاد شده را در غالب تقويت نهادهاي دموكراتيك صنفي سياسي باز جويند. تا در تَعيُّن يابي مطالبات در غالب نهادها، هدف محدود و نتيجه مشخص ، عمل نامحدود را بوجود آورد.

 

+ نویسنده:هادی کحال در سه شنبه 9 خرداد1385 و ساعت 11:45 قبل از ظهر |

همیشه توی خرداد هر جا برنامه ای بود و آقای صابر مجریش بود یک فهرستی از رخداد های خرداد برای ماها می خوند. ولی همواره خرداد که می شه این دوره کامل برای ذهنم باز میشه و برام خرداد با مجموعه از حساسیت ها همراه، دوم خرداد خروش یک جنبش رفوم ریستی مسالمت جو برای اصلاح وضع موجود، سوم خرداد فتح ظفرمندانه و غرورآفرین خرمشهر، چهارم خرداد شهادت اسطوره های جهاد و مبارزه، شهدای مجاهدین اولیه، ۱۴ خرداد درگذشت آقای خمینی، ۱۵ خرداد سالروز قیام مردم علیه رژیم پهلوی، ۲۰خرداد اعدام سعیدی، ۲۶ شهادت اعضای موتلفه و ۲۹ شهادت دکتر شریعتی و ۳۱ شهادت چمران و ۳۱ برکناری دولت بنی صدر.

فهرستی بلند بالا از مرگ و خون و شهادت و ایثار تا آزادیخواهی و دموکراسی خواهی و دموکراسی کشی، در کنار اینها خرداد فصل امتحانات و  انتخابات انجمن اسلامی هم بود. کلی اردو و برنامه می گذاشتیم و آخرش هم از کلی امتحانات می افتادیم ، هر ۴ سال ۱ بار هم فوتبال و جام جهانی. اما حالا نه بنی صدر بیچاره را از روی تنگ نظری و قدرت طلبی و البته اشتباهات خودش برکنار می کنند تا حزب جمهوری دایره قدرتش کامل کنه ، نه قرار حنیف و سعید و بدیع را شهید کنند. الحمدالله امسال امتحانی هم نداریم، قرار هم نیست توی هیچ انتخاباتی شرکت کنم، فقط فوتباله  که منم زیاد فوتبالی نیستم و پرونده هسته ای! تنها کاری که می مونه پاسخ خواهی و درس گرفتن از تاریخه. پرسیدن از اونهایی که حنیف و شریعتی رو کشتند و اونهایی که بنی صدر را خلع نمودند و جنگ را ۶ سال بعد از فتح خرمشهر کشش دادند. اوناهایی که چه به نام اصلاح طلب و چه بنام ضد اصلاح طلبی دوم خرداد رو ناکام گذاشتند باید به نسل من و نسلهای پس از من پاسخ بدهند

امسال عید فرصتی دست داد تا کتاب خاطرات سبحانی از اعضاء ارشد و بریده مجاهدین را در مورد سازمان بخونم و عیدم را دردمندانه و با تلخی سپری کنم و از سبویت و رزالت مسعود مشمئز شوم. دردمند بشم از اینکه هموطنانم در دست دیو صفتی همچون مسعود گرفتار آمدند. سازمانی که بدنبال انهدام فردیت و خودِ فردی آدم ها و کشتن خواسته ها و نیازهای خدا داد اونهاست. سازمانی که عاطفه انسانی ، غریزه جنسی و تفاوت سلیقه و خواهش فردی درش جای نداره و همه باید در برابر رهبری مطیع باشند. سبحانی از مسخ شدن انسانها، از تهی شدن فردیت اعضاء و ذوب شدن در خواست رهبری سازمان می گوید. از اینکه شان مسعود به زعم سازمان، اجل از اشتباه و گناه است ، از اینکه او فرستاده خدا برای نجات بندگان گرفتار است و او تنها کسی است که می فهمد و مابقی لاشعورند.

ازدواج ممنوع، غریزه ممنوع، عاطفه ممنوع ، همه برای یک هدف می جنگند و آن هدف مقدس را فقط مسعود می فهمد و می داند و مشخص می کند و چون او فقط می فهمد دیگران در بند اویند. و چه سخت و دشوار است که دیوی بندگان خویش را اینگونه استثمار می سازد. گلزار شهدا دارد خیابانهای قرارگاهش را بنام کشته گان خود می نامد و در دعای کمیل و جوشن کبیر یا مسعود یا مسعود می خواند و هر از چند گاهی با شهدایش همه باید تجدید بیعت کنند و ایدولوژیش از همه برتر و سربازانش از همه شایسته تر، بیچاره بندگان و نفرین بر رهبر شیطان صفتش!

واقعا دلم سوخت. اینجا اگه کسانی بخواهند از این ادعا ها  و از این ادا ها در بیارند زود ملت می فهمند و البته حناش زیاد رنگی نداره، نمی دانم در این دنیای بسیار کوچک شده چگونه این بندگان در بند در خدای خود خواندشان شکی ندارند و هم او گونه که او می خواهد این بردگان مطیعیی می کنند. در شگفتم البته سازمان شیوه های بسیار جالبی در شکستن و خرد نمودن افرادش دارد، تحلیل های عجیب و غریب از رفتار می دهد و همه را مسخ نموده ، هر چه می گردم از کلمه مسخ کلمه برتر نمی یابم!

مسعود برای من یک آدم زیرک و شیطان صفته که غرورش و تکبرش با همه تواناییهاش اونو رو به هلاکت رسونده، جوانی ۲۵ ساله که یک سازمان ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار نفری در ایران را رهبری می کرد و با برگزاری کلاس و برنامه گسترده تشکیلاتی از جمعیت ۴۰ نفر شاید و یا حتی کمتر حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار عضو و کادر و سمپاد و هودار رو مدیریت می کرد. واقعا توانایی نیاز داره. یادم از دو تا خاطره افتاد آقا میثمی می گفت یکبار که بچه های سازمان  قبل از انقلاب نشسته بودند و جلسه نقد از خود گذاشته بودند تا نوبت به نقد از خود مسعود رسید گفت : می گن مشهدیها یه ذره مغرورند و حاظر نشد از قله تکبر خودش بیاد پایین و خودشو نقد کنه . یادم افتاد یکی نقل می کرد رفتم پیش آقای طالقانی و دیدم آقا خیلی  حالش خرابه گفتم چی شده گفت به این مسعود احمق می گم عمامه من بلدوزره و تو نمی تونی جلو این واسی ولی باز حرف خودش رو می زنه. آری تکبر، غرور و خودخواهی و بزرگ بینی، شیطان صفتی و هلاکت می آفریند.

محمد حنیف نژاداما با این اوصاف ذره از بزرگی حنیف برایم کاسته نشد و او همواره اسطوره مبارزه، جهاد و شهامت و دلیری، صداقت و پشتکار و درایت و دانایی برایم می ماند. هم او و هم برادران رضایی و شامخی و شریف و سعید و بدیع همشان به قول آقای طالقانی انهم تسعه فتیه امنوا بربهم فزدانهم هدی و جوانمردانی که ایمان به پرودگارشان داشتند و خداوند هدایشان نمود. برای ماها که آرام آرام از تغییرات و تحولات، از سردی و گرمی روزگار و پستی و بلندیش می آموزیم ، از بزرگترها یاد می گیریم ، برای ماها که در حال کسب تجربه ، اعتباریم آموختن از منش حنیف و یاران جوانمردش سخت ضروری است. برای ما که اندک توهمی، اندک تکبری ما را از دایره رقابت و مبارزه و یادگیری بیرون می اندازد. برای بچه های که صداقت مایه ابرو و وطن پرستی برایشان یک ضرورت است. آموختن از کشته گان خرداد از عرفان و صداقت و مهربانی چمران تا درایت و دانش و تحول آفرینی و موج آفرینی شریعتی و صداقت بخارایی و دلیری آنان که چهارم و سوم خرداد را آفریدند یک ضرورت است برای ماها کسانی که دوم خرداد را به شکست کشاندند و ۳۱ خرداد را آفریدند یک مشق و یک سرنوشت محتمل و قابل تغییر در پیش می گذارد تا با تکیه بر بزرگی مردان بزرگ خرداد تغییرش بدیم. برای ماها خرداد همیشه فصل امتحانه و همیشه بازیگر یک بازی فوتبالیم ، باید از این امتحان پیروز گذشت و در فوتبال کمترین گل را خورد. باید یاد گرفت و امتیاز و اعتبار رو قطره قطره جمع کردو از تکبر و غرور و خود برتربینی و خود بزرگ بینی فاصله گرفت . اگر حنیف ماند بخاطر  مبارزه با خود و رعایت این اصول بود و اگر مسعود به هلاکت رسید بخاطر غرور و خود خواهی بود. محمد و مسعود هر دو از یک شورا برآمدند . محمد به خوشنامی رسید و اسطوره شد و ماند و مسعود به بی اعتباری و بیچارگی و هلاکت رسید. چه بود که زیر یک نام و برای یک سازمان و نهاد دو رهبر آمد با این همه تفاوت. ما از این روزگار خرداد باید بیاموزیم تا به راه مسعود به هلاکت نرسیم. 

خلاصه یاد همشون بخیر و منش بزرگشون پر رهرو باد

+ نویسنده:هادی کحال در چهارشنبه 3 خرداد1385 و ساعت 12:25 بعد از ظهر |
Powered By
BLOGFA.COM
BLOGFA> Balatarin